نامه ای از جبران خلیل جبران به ماری هسکل
ماری، ماری
دلبندم، یک روز تمام کار کرده ام، اما نتوانستم پیش از شب به خیر گفتن به
تو، به بستر بروم. آخرین نامه ی تو، یک آتش ناب است، اسب بالداری که مرا بر
پشت می گیرد و به جزیره ای می برد، جزیره ای که فقط ترانه های غریبش را می
شنوم، اما روزی آن را باز خواهم شناخت.
روزهایم
سرشار از این نگاره ها و آواها و سایه ها هستند و آتشی نیز در قلبم، در
دستانم است. این نیرو باید به تمامی، برای من، برای تو، و برای آنانی که
دوستشان داریم، به نیکی تبدیل شود.
آیا
تو آن را که در آتشدانی عظیم، می سوزد و می گدازد، می شناسی؟ و می دانی که
این شرر، هر وجود پلیدی را به خاکستر دگرگون می کند و فقط آن چه را که
راست است، در روح برجا می گذارد؟
آه،هیچ چیز پر برکت تر از این آتش نیست!
نامه های عاشقانه ی یک پیامبر-جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲ ساعت توسط محسن قربانی
|