ماری، ماری دلبندم، یک روز تمام کار کرده ام، اما نتوانستم پیش از شب به خیر گفتن به تو، به بستر بروم. آخرین نامه ی تو، یک آتش ناب است، اسب بالداری که مرا بر پشت می گیرد و به جزیره ای می برد، جزیره ای که فقط ترانه های غریبش را می شنوم، اما روزی آن را باز خواهم شناخت.
روزهایم سرشار از این نگاره ها و آواها و سایه ها هستند و آتشی نیز در قلبم، در دستانم است. این نیرو باید به تمامی، برای من، برای تو، و برای آنانی که دوستشان داریم، به نیکی تبدیل شود.
آیا تو آن را که در آتشدانی عظیم، می سوزد و می گدازد، می شناسی؟ و می دانی که این شرر، هر وجود پلیدی را به خاکستر دگرگون می کند و فقط آن چه را که راست است، در روح برجا می گذارد؟
آه،هیچ چیز پر برکت تر از این آتش نیست!
نامه های عاشقانه ی یک پیامبر-جبران خلیل جبران